بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

رویای شیرین

1394/11/11 10:51
نویسنده : ارمغان بهشت
276 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز مادر

 

داشتم رویا میدیدم ! تورو ... متنظر

 

دقیقشو یادم نیست اما ... اولش مال خودم نبودی ! یکم سمانه بغلت کرد آروم نشدی ، سر ناهار بودیم . پا شدم گفتم بده خودم آرومش می کنم از سما گرفتمت چه حس خوبی داشتم ... یکم که بغلت کردم حس کردم مال خودمی ... صدا از خودت در میاوردی انگار میخواستی باهام حرف بزنی اما هنوز نمیتونستی ... آروم شدی ... یه لحظه می خندیدی یه لحظه دلت می خواست گریه کنی ... چه حس شیرین مادرانه ای رو تجربه کردم تو همون چند دقیقه ...نگام به تو بود دستات رو گرفتم تو دستام ... دستای نرم و کوچولوت ؛ چه حال خوبی.متنظر

بابام مثل همیشه نگران بود که ناهارم سرد شه همش صدام میکرد میگفت آروم شد بابا ، بیا ناهارتو بخور از دهن افتاد!

 

من دلم شور تو رو می زد نمیتونستم رهات کنم . ناهار برام اهمیت نداشت دیگه!

یه چیز مسخره هم بود که ما ایران نبودیم ! نمیدونم کجا بودیم اما همش نگران بودم که تو تو این فضا بزرگ نشی! که اینجا چطور بهت حجاب رو یاد بدم! آخرشم به بابا گفتم من بر می گردم ایران! نمی دونم این خارج مسخره از کجا اومد تو رویای من ! اصلا من رو چه به خارج خخخخخ خنده ولی خب مهم نیست. از وقتی بیدار شدم همش یاد تو هستم خطا

 

حتما میگی خب زود باش دیگه ! آره؟؟

فرشته شیرینم ... با اینکه خیلی دلم تورو میخوادا اما ... اما ... غمگین

 

چند شب پیش بابایی گفت با این سرعتت بچه هم می خوای؟؟غمگین حق داره خب ... دستم کُنده! ینی آروم کارامو انجام میدم! به نسبت قبل خیلی بهتر شدما اما بازم کندم! همش فکر می کنم اگه تو در حال گریه باشی و هیچکسم نباشه و منم در حال آشپزی باشم چیکار کنم! خطا دلم سوخت برات! الهی بمیرم!

 

حالا این چیزا به کنار ! به خاطر امتحانام که خیلیم نزدیک به هم بودم نرسیدم به خونه . مجبور شدم تو دو روز کل کارای خونه رو انجام بدم فقط دیگه به اتاقا نرسیدم و از اون طرفم کتابخونه من ریخت باباییتونم رفت اونو درست کنه کتابخونه خودشم ریخت! دیگه شد قوز بالا قوز !

 

خودم ناراحتم غمگین خب دستم کنده چیکار کنم! کم کم دارم احساس پوچی می کنم باز دوباره خطا

 

اگه با این وضعیت تو رو هم بیارم که دیگه هیچی! گریه دلم تو رو می خواد

 

از وقتی بابایی اونجوری گفت با خودم لج کردم غمگین از خودم بدم اومده ؛ گفتم تو بچه بدردت نمی خورم نیاری هم بهتره . هر کی می گه رفتی آزمایش می گم نه بچه می خوام چیکار ! خطا

 

شما ناراحت نشیا گل من ... من از خودم ناراحتم که اینجوری میگم غمگین

 

باز اومدم یه رویای شیرینو برات تعریف کنم کار کشید به این سه تا شکلک غمگینخطاگریه! بی حوصلهای بابااااا

 

برام دعا کن عزیز همیشگی دلم محبت دیگه برم تا بیشتر ناراحتت نکردم . هروقت خدا بخواد تورو قسمتمون می کنه ... دوست دارم بوس

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان عفیفه
17 بهمن 94 13:14
سلام عزیزم.بچه بیاد خودبخود آدم میشه مثل ربات!!!!چنان سرعتی کاراتو انجام میدی باورت نمیشه.غیراینکه برنامه زندگیت باخواب وبیداری بچه تنظیم میشه
ارمغان بهشت
پاسخ
سلام عزیزم من فکر میکردم ازدواج کنم همینطور بشه ، البته الان خیلی بهتر شدم اما بازم ... خدا کنه اینطور بشه
مامان الی
20 بهمن 94 8:35
سلام عزيزم، خوبي؟ خيلي وقت بود نبودي، عزيزم مردا همشون ميخوان آدم خرد كنند تو نبايد كوتاه بيايي، بگو خدا خودش قدرت و توانايي رو بهم ميده، اين همه زن با هر جور شرايطي بچه دار شدن، اگر قرار بود كه همه ي اونايي كه مادر ميشن همه چيز تموم باشند كه ديگه كسي بچه نمياورد، انشااله كه زودتر ني ني نازت بياد تو بغلت عزيززم، اين حرفا مردا هم نشنيده بگير منم از اين حرفا زياد شنيدم
ارمغان بهشت
پاسخ
سلام عزیز جان الحمدلله اتفاقا بنده خدا شوهرم خیلی مراعات میکنه مساله ای که هست من روز به روز تنبل تر می شم اونم دیگه چاره ای نداشت جز این که یه تلنگر بزنه که بازم نگرفت دلم براش می سوزه! ان شاالله ، پناه بر خدا